تبليغاتX

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

بازسازی قالب

محمد خزایی

ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ زیبایی های زندگی ღ♥ღ♥ღღ♥ღ
غم نامه
 

تن خمیده‌ام را به دیوار تکیه داده‌ام و سخت غرق در افکارم هستم ....

می‌ اندیشم .... به چه .... نمی دانم.... فقط می‌‌اندیشم ....

شاید به تو .... شاید به روزگار بی‌ رحم و سرنوشت شوم و شاید هم به .... نمی دانم

دوست دارم برای لحظاتی هر چند اندک از این کرهٔ خاکی جدا شوم و لحظاتی این افکار پریشان مرا رها کنند ... آرامش یابم....

زمان در حال گذر است به سرعت بر هم زدن پلکی ....

به گذشته می‌‌اندیشم .... چیزی نمی‌ یابم ....

به آینده می‌‌اندیشم چیزی برای ادامهٔ زندگی‌ و بقا نمی‌‌یابم .... فقط این انتظار است مرا به سوی آینده سوق می دهد .... به امید فردای بهتر چشمانم را می‌‌بندم و مجددا باز می‌کنم .... اما .... چیزی نمی‌‌یابم ....

مدت‌ها ست به انتظار سؤ سؤ زدن چراغی از دور دست‌ها هستم .... به انتظار زندگی‌ از دست رفته‌ای که تنها با دستان شفا بخش تو باز می‌‌گردد ....

قدم در راهی‌ گذارده‌ام .... نمی دانم در انتها بر سر آن دو راهی‌ چه خواهم کرد .... راهی‌ ست سر سبز و زیبا اما گاهی سر بالای اذیت می‌کند .... نفس گیر می‌‌شود ....

نمی دانم در این راه چگونه باید پیش رفت و چه باید کرد .... تنها خود را در دستان سرنوشت رها کرده‌ام .... نمی دانم او مرا به کجا خواهد برد و چه سرنوشتی را برایم رقم خواهد زد و چه خواهد شد ....اما .... می دانم .... اگر روزگار بر من سخت گیرد .... اگر سرنوشت شوم باشد .... هیچ یک مهم نمی‌‌باشد .... تنها مهم این است .... امید هنوز زنده است و خدای من هنوز حضور دارد...

نمی دانم هدفش از بنا کردن دنیا چه بود هر چه بود برای من ....

ممنون از این همه لطفت ....

به امید فردایی بهتر ....

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

چشم من همش به راهه ....

تا تو برگردی مادر عزیزم ....

می دانم که چنین نباید باشد .... نباید به چیزی فکر کنم حتی برای دقایق اندک .... ولی‌ ... رد پایت بر روی ساحل دل باقی‌ مانده است و هیچ موجی نتوانست رد پایت را از بین ببرد ....دیگر کسی‌ نتوانست با کلامی‌ آرامش را به زندگی‌‌ام باز گرداند .... خیلی‌ وقت است بر ساحل دریا ی  زندگی‌‌ام قدم می‌‌زنم ورد پایت را نمی بینم . هنوز هم به تو فکر می‌کنم .... هنوز هم با خاطرات تو زندگی‌ می‌کنم .... هنوز هم به یادت اشک در چشمانم حلقه می‌‌زند .... تمام خاطراتمان در اشک‌هایم جاریست .... نمی‌‌دانم چرا از خاطرم پاک نمی‌‌شود  ....

تو نمی‌‌دانی....

 نمی‌‌دانی  بی‌ تو چه می‌‌کنم .... نمی‌‌دانی در نبودت چه غمی در دل دارم ....  نمی‌‌دانی .... تو هیچ نمی‌‌دانی‌ ....

سخت است سرکوب کردن تمامی احساسات و عشق .... سخت است بی‌ تو زندگی‌ کردن .... سخت است زندگی‌ .... سخت ....

دلگیرم ....

دلگیرم از این زمانه از این تقدیر از این شهر سرد .... از همه چیز .... دلگیرم ....

 

کجایی مادر خوبم ...

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

سال ها می گذرد

لیک از یار سفر کرده من

خبری هرگز نیست

می گذرد از جلوی چشمانم

خاطرات سبزش

از غم دوری او

به کجا باید رفت؟

نه چراغی،نه نگاهی که بگوید از او

که بنالد ز غم هجر و سفر

زیر این سقف حیات

می زنم فریادی

تا که از مادر خوبم

کرده باشم یادی

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

وقتي مي گويم دوستت

دارم شايد تصور كني

تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام

و جمله اي را بيان كرده ام اما...

اين تنها يك جمله نيست!

دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ!

همين جمله كوتاه!

آري همين چند واژه خود كتابيست سرشار از معنا!

دوستت دارم

يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست

بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم بي فروغ ميگردد!

دوستت دارم

يعني قلب من منزلگاه توست

و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم.

 

پس دوستت دارم

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
چقدر خوبه که هر روز که میگذره عشق من به تو پاکتر و عمیق تر میشه ، از عشق روز افزونم نسبت به تو لذت می برم.

از اینکه همیشه بی تاب تو هستم و دلم برات تنگ میشه لذت می برم.

از گفتن دوستت دارم ، از بیان احساساتم ، از اینکه می تونم بهت آرامش بدم ، از اینکه به من تکیه می کنی و منو پناه خودت می دونی لذت می برم.

دوستت دارم مهربونم ، تورو هر روز بیشتر و بیشتر دوستت می دارم.

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
هنوز قلبم مث ثانیه شمارهای همون دستگاه بالای سرش تند تند می زنه
هنوز یکی جلوی نفس کشیدنمو می گیره
هنوز چشمام پر از اشکن همیشه
هنوز نمی تونم باور کنم ...

یعنی واسه همیشه رفته ؟!

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

همش ازخودم می پرسم بایه بغض بی صدا

ای عزیز مهربونم . . .مادرم رفتی کجا؟؟؟؟؟

تشنه ی خندتم من حتی یک لحظه نگا

نازنینم آخه تو . . .مادرم رفتی کجا؟؟؟؟؟

 

شبا از خدا میخوام وقتی پلکامو می بندم

تو رو تو خوابم بیاره به غم و سختی بخندم

تو که بودی یادم می رفت همه ی غما و دردم

مادر من عشق قلبم ای عزیزم گل سردم

 

میگن که دنیا دو روزه اما ای کاش که یه روز بود

تا هرچه زودتر می مردم می اومدم پیش تو زود

کم میارن پیش اشکام هرچی دریا هرچی که رود

ای تو همه ی وجود !آخه از رفتنت چه سود؟؟؟؟

 

بعد تو بجای خنده اشک از چشام می ریزه

همه ی عالم میدونن که مادر چقدر عزیزه

اما بازم واسه اشکام میکنن با من ستیزه

عکس اون خنده ی نازت هنوزم کنار میزه

 

                             مادرم رفتی کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
من نه عاشق بودم

                  نه محتاج نگاهی که بلغزد برمن

                                       من خودم بودم و یک حس غریب

                                                             که به صدعشق وهوس می ارزد

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
                 وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آه ای درغ و حسرت همیشگی !

 
           چقدر زود
                         دیر می شود! 

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
امروز یه پیامک از دوست عزیزم گرفتم قابل تامل بود:

مثل ساحل آرام باش تا مثل دریا بیقرارت باشند.

ظاهرش به نظر ساده میاد ولی سخته.... 

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

به من بگو خالی شدن  از این همه اشک  چه طعمیه؟ نیلی یا بنفش؟؟؟ بگو آرزو یعنی چی؟؟؟

یه آغوش می­خوام برای گریستن همه غربتم بی اینکه بگه چرا،  بی­سرزنش و عتاب...

توقع زیادیه، نه؟؟ لااقل بگو این علامت­های سرد و زبر ؟ رو کجا میشه دفن کرد و یه کوه قیر مذاب روشون ریخت؟؟؟؟

برام دل نسوزون، بگو............

دلم می­خواد پرواز کنم تنها، غریب...اون بالا تنهایی­ام را به جان حس کنم و اشک های بی اجازه با طعم تلخ، مثل مرگ کشنده.... می­خوام یه پیله دور خودم بتنم و دیگه هیچوقت بیرون نیام... هر چقدر هم که سخت باشد، باشد....  

یه بهانه می­خوام برای خندیدن به تویی که به من میگی خوشبختم............ خنده­ای که تو تک تک کوچه­های دنیای کوچیک تو بپیچه و بگه های کجای کاری؟؟؟

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
در نهایت ناباوری منی که حتی فکر نکرده هم حرف می­زدم، به شدت درونگرا شدم......... کاش می­شد روزه سکوت گرفت...کاش دوروبرم همه روزه سکوت می­گرفتند.... کاش هیشکی نمیتونست مجبورم کنه حرف بزنم.....کاش تو یه بیابون دوردست اسیرم میکردن. حرف­های همه برام مثل یه سری سروصداهای بی­معنی و مسخره شده که روی پهنای مغزم بالا پایین میپره ........
نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
زندگی ما آدم ها به یه چیزائی گره خورده که این گره ها شده خیلی از دل مشغولی هامون.خیلی گره ها رو نمیشه باز کرد و ازش جدا شد

امشب اینجا هم باد بود و هم باران
یه وقت هائی احساس میکنم خودم رو گم کردم و نمیدونم کجام و اطرافم چی میگذره
خیال میکنم درجا میزنم و نمیدونم مسیر درست چیه
خیلی وقتا هم میگم بیخیال زندگیتو بکن این چیزها مهم نیست

یه وقت هائی آدم دلش میگیره و دوس داره یه نفر باشه که باهاش حرف بزنه و آرومش کنه
دوس داره توی حرفاش یه راه حل باشه و اگر من مسیر نادرستی رو انتخاب کردم با مهربونی بهم گوشزد کنه و بهم بگه
خیلی وقتا دلم خواسته یکی باشه کنارم که بی بهانه برام حرف بزنه و من فقط گوش کنم
دلم خواسته اون نفر هیچ وقت جلوم اخم نکنه و هیچ وقت برای رفتن از کنارم عجله نکنه
خیلی دوست داشتم یه زمانی برای کسی مهم باشم و بودن خودم رو بیشتر احساس کنم

اما حالا بعد این سال ها هر چی میگذره حس میکنم این آرزوئی هست که فقط میشه توی قصه های شب از مادربزرگا شنید
خیلی سعی کردم که تا میتونم دلی رو نشکنم و تا میتونم مهربونی کنم.اما انگار بودن خودم مشکل هست نه نبودن کسی دیگه !
هیچ وقت نتونستم از حصارهائی که بین خودم و بقیه کشیدم بیرون بیام و حالا و امشب و زیر این بارون اینو بیشتر حس میکنم
نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

جا مانده است
چیزی
جایی
که هیچ گاه
دیگر هیچ چیز
جایش را
پر نخواهد کرد.

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

به معجزه ایمان می آورم ٬ هر گاه تو می خندی. هر گاه که میان "من" و "تو" فاصله ای نمی ماند ٬ حتی یک نقطه ... به معجزه ایمان می آورم هر گاه می خندم و از یاد می برم که هنوز راه باقی است و هنوز قدمهای زیادی مانده تا فردا... به معجزه ایمان می آورم هر گاه خستگی ام را نشانه می روی و آرامش می نشانی به جای دل دل کردنهای کودکانه ام ... به معجزه ایمان می آورم هر زمانی که بودنت مرا به خلسه عجیب مهربانی می کشاند ... من به معجزه ایمان آوردم آنگاه که تو از خود گفتی و هر چه تردید را به باد سپردی...

دلم می خواهد باور کنی ... هم مرا و هم معجزه را  ...دلم می خواهد بدانی که امروز اگر بارانی می شوم از برای بی تابی طلوع آفتابی است که باید تنها در میان دستان تو تابیدن بگیرد... اگر بهانه هایم بی قرارت می کند دلم می خواهد باور کنی که برای روزهای بی بهانه و روشن بی قرارم ...

پس بر شاعرانه ها و عاشقانه ها "سد" نساز... اگر بریدی ٬ اگر گسستی ٬اگر دلت فرمان "حرکت" داد٬تنها اشاره ای کافی است ...

 که من در قصه ای غریب هم نفس خواهم کشید ...

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

 

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

يك ديوار تا خدا ...


دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد

کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟
می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. ...شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی
همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای...بگذریم.گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند
دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. آن طرف حیاط خانه ی خداست. وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید..." کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد آن طرف دیوار.همین. و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود ...آن طرف دیوار، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم
......من این بازی را دوست دارم 

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.

ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.
ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.
ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
"زخمی اگر بر قلب بنشیند، تو نه می توانی زخم را از قلبت وا بکنی، و نه می توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست.

زخم را اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی.

 قلبت را چگونه دور می اندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند..."

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
چه قدر ساده و آرام چه قدر صبور و صمیمی تو در من آمیختی باور کن تو را در اولین نماز نخوانده جستجو کردم که هنوز به قنوت گریه نرسیده سلامم دادی بعد ... من ماندم و دستان پر دعایی که به آسمان پر استجابت چشمانت آویخته شد اصلاً بیا و تو بگو ... تو بگو کدامین سو قبله ی من است
نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
دردی عظیم دردیست

                   باخویشتن نشستن

                                   در خویشتن شکستن

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

 بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
همیشه همه ی حرفای نگفتم توی سه نقطه . سه علامت تعجب خلاصه می شه .

 نمی دونم امروز بهت بگم ؟؟؟

 نگم ؟؟؟

 آخه دلم ترکید ...

 وقتی هستی یه جور  وقتی نیستی یه جور دیگه

 بگم بهت که چقدر.... !!!

نه .

نمی گم .

 بذار بازم همه ی حرفام تو ی همینن  سه نقطه و سه تا علامت تعجب خلاصه بشه

 این همه ی دار و نداره منه ...!!! همه ی حرفای نگفتم

 ...!!!

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

نميدانم من زيادي عاشقم كه اينقدر صبورم

يا تو مرا با نگاه آسماني ات

جادو كرده اي

كه نمي توانم دخيل دستانم

به حلقه مقدس بازوان تو را

باز كنم

شايد هنوز باورم نشده

تو نمي تواني مرا حاجت روا كني

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
اینم یه تست دیگه !

اینجا را کلیک کنید

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

اینبار خواستم با گذاشتن این لینک بیشتر خودتون رو بشناسید

اینجا را کلیک کنید

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

 ازکسي که دوستش داري ساده دست نکش

     شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي

       از کسي هم که دوستت داره

      بي تفاوت عبورنکن چون

      شايد هيچ وقت هيچکس تورو مثل اون دوست نداشته باشه .

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

شبی تنها ، شبی مهتابی و روشن . شبی کز غمها تهی بودم .

تو را با تیشه ی اندیشه ی شعرم تراشیدم . تو را در معبد هستی خدا کردم .

تو را در چشمه ی مهتابها شستم . گرفتی روشنی تابنده گشتی دلنشین گشتی . 

اما ! دریغا از جدائیها ، غرور و خودستائیها

و این را هم نمی دانی که یک روزی غرور تو به تنگ آرد دل یکتا پرستم را

و زنم بر تو فرو ریزی که هر که بیند گوید : او خدایش را که با سختی ، با تیشه ی اندیشه ی شعرش تراشیده بشکسته

و هر روزی نشیند بر سر بشکسته ی قهرش به امیدی که بنا سازد خدایش را ... !

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
 

 RSS ">
">



فال حافظ

اینجارو کلیک کن

">

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس


بهترین وبلاگ ایرونی
> نظر
ساعت
اب و هوا

دیکشنری

!!!!منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید!!!!!< >

منبع بهترین کدهای آهنگ

چت روم فارسی کلیک کنید